دکتر علی شریعتی
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد ، شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد . سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و ديگر نمي تواند ادامه دهد . آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد پروانه به راحتي از پيله خارج شد ،اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد ، چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند . در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند . چيزي كه شخص ، با همه مهربانيش نمي دانست اين بود كه ، محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن راهي بود ، كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند . گاهي اوقات تلاش تنها چيزي است كه در زندگي نياز داريم . اگر خدا اجازه مي داد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج مي شديم . به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها میبینی
من کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد
و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت
تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند . . .
۲۵ بهمن روز والنتاین مبارک
رجعت
شورانگیزترین آرزوی دل ها ی خوناکرده به تبعیدگاه است،
نیمی از عمر را
درتعبیدگاه سیاه به سرکردم و با آن خونکردم.
با قلعه بانبن بیعت نبستم.
تنها و غمگین در خلوت جمیعت خلق می گردم
وبا کسم کاری نیست.
و گویی هر چشمی مرا چشم خلیفه ای است،
در من آویخته و مرا امید رهایی نیست
زمین را گوی مشتعلی چون خورشید می کنم.
جهانی از آتش می سازم ، از آتش ابراهیم ،
آتشی که بر او ، همه گل سرخ شد .
کوهستان ارناس دیگر جای ماندن نیست .
ای زئوس ، دیگر فرصتی نمانده است.
از این سرزمین کوچ کن!
که بعد از من چه خواهد شد
نمی دانم کدامین کودک عاشق
به روی قبر تنهایم
کند لی لی
کند بازی
بچیند تک گل قبرم
دهد هدیه به مامانش
يك روز بلند آفتابي
در آبي بي كران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است
کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است
کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است
کس نگفته است ونگوید که دد ودیو شوید
نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است
کس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را
سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است
هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهد
مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است
هرکه دیدیم بحفظ گله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است
هرکه دیدیم بهم ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است
هرکه دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است
معینی كرمانشاهی
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... ،دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه...
می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...
بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد
اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه مي كردم.
بگذار!
بگذار سپیده سر زند .
چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد .
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد .
و راه کهکشان بسته شود …
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشدقایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ كسی نیست كه دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند
دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین
عشق را در آسمان قلب و روح من ببین
عشق من در ذهن و در جان من است
عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است
عشق من یادش بود آرام دل ،
یاد او هر غصه ای را مرهم است
گر، به او دل خوش بدارم روز و شب
جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟
گر سزاوار ره کویش شوم
فارغ از دنیا شده ، سویش روم
دل زقید بندها وا میشود
در بهشت اولینش باز ماوا میشود
مرغ دل تنها سبکبال و رها
رو بسوی عرش اعلا میشود
مهراوه ی من !
من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است ، بیمی ندارم.
من از کردار بدی که از من سر زند ، نمی هراسم .
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
سلام بر خاتم مهربانى و عشق! سلام براو که گام هاى مهتابى اش شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند!
۲۸ صفر رحلت خاتم نبوت ، عینیت قرآن کریم، حضرت رسول اکرم صلیالله علیه و آله ، شهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبى علیه السلام و شهادت امام رئوف علی بن موسی الرضا را تسلیت مى گویم.