زاد روز نیما یوشیج

21 آبان ماه زادروز علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی و پدرو بنیانگذار  شعر نو فارسی  است . او در 21 آبان سال 1274 خورشیدی در دهکده یوش از توابع نور استان مازندران  به دنیا آمد. او در 13 دی 1338 در گذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد.

ادامه نوشته

شعر طنز (خداحافظ مرغ)

مرغ آهنگ جدایی ساز کرد

ناگهان از سفره ام پرواز کرد

از فراقش قلب بشقابم شکست

قاشق وچنگال من در غم نشست

دید او فیش حقوقم را مگر

کاین چنین از پیش من بگرفت پر

ران وبال وسینه ات یادش به خیر

قلب چون آیینه ات یادش به خیر

تازگی از دیگران دل می بری

هر که بامش بیش با او می پری

چه ساده شکست ...

چه ساده شکست ...

چه ساده شکست و رفت دلی را که فقط برای او می تپد ، باورش مشکل است با دوریش چه کنم؟تا کی در انتظار دیدارش ؟؟؟؟

تا کی در انتظار شنیدن آهنگ صدایش؟تا کی با گریه شب هایم را به سحر رساندم؟تا کی نبودنش و ندیدنش آزارم خواهد داد؟

چیست این زندگی؟مقصودش چیست؟انتهایش نصیب کیست؟این را با تمام وجود می گویم که ای زندگی هرچه خواهی با من کن اما این را بدان تا ابد با خاطره هایش زندگی خواهم کرد ، 

آری توانستی از من جدایش کنی جسمش را از جسمم جدا کردی ، اما افسوس که هیچگاه روحش از من

جدا نخواهد شد ، با عشقش چنان زنجیری ساخته ام و بر گردن افکنده ام که هیچگاه از هم نخواهد گسست دل در گرو مهربانی اش با لذت دنیا خداحافظی کرد ،

می دانست سرنوشت چنین نوشت و تو ای روزگار بی رحم چنین کردی ، با خود چه پنداشتی ؟ پندارت این بود که اگر او را از من بگیری همه چیز تمام خواهد شد  زندگی را از من گرفتی

 آرامشم را صلب کردی دوریش عذابم می دهد می دانم در انتها نیز از غم فراقش در گوشه ای از قبرستان تاریک و سرد دفن خواهم شد اما این را بدان تا آنگاه که دلی در سینه دارم

 او را خواهم پرستید با ذره ذره وجودم مگر این که زمانه سینه ام را  بشکافد و دل از وجودم جدا کند آن روز همان روز مرگ است روزی که روح از تنم جدا شده ، روزی که یادش را از دل بیرون کنم

روح از جان بیرون کرده ام و اما تو ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم تنهایم گذاشتی ولی بدان که تا همیشه مرحم و محرم دلم خواهی ماند و جزء

تو هیچکس  در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت این دل تا بی نهایت تقدیم به توست. تقدیم به تویی که همواره یادت آرامش بخش زندگیست.

منبع: وبلاگ شعرهای عاشقانه

شعر تابستان

فصل تابستان است

سایه ای می جویم

سایه ای پر الفت

کوچه ها گرم کلام

خانه ها گرم سخن

کودکی با شادی

روی خاک نمناک

کلبه ای می سازد

کلبه ای بی سرما

آن طرف تر

دخترک می دوزد

لباس از جنس خیال

و عروسک پشت ویترین مغازه

چشمکی می زند به دنبال لباس

این طرف تر

در خیابان گنجشکی افتاده بی غذا

فصل تابستان است

می نویسم شعری

از زبان سهراب

و خدایی که در این نزدیکی است ...

شاعر: هستی شمس

شعر (شهریار)

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی 

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی 

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم 

که تو از دوری خورشید چه ها می‌بینی 

ادامه نوشته

شعر( نمی دانم)

 نمی دانم نمی دانم
که بعد از من چه خواهد شد
نمی دانم کدامین کودک عاشق
به روی قبر تنهایم
کند لی لی
کند بازی
بچیند تک گل قبرم
دهد هدیه به مامانش

ادامه نوشته

شعر

  يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

ادامه نوشته

شعر(معنی انسان)

 بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است

کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است

کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است

کس نگفته است ونگوید که دد ودیو شوید
نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است

کس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را
سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است

هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهد
مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است

هرکه دیدیم بحفظ گله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است

هرکه دیدیم بهم ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است

هرکه دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است

معینی كرمانشاهی

سهراب سپهری (قایقی خواهم ساخت)

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ كسی نیست كه دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند

ادامه نوشته

شعر

دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین

عشق را در آسمان قلب و روح من ببین

عشق من در ذهن و در جان من است

عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است

عشق من یادش بود آرام دل ،

یاد او هر غصه ای را مرهم است

گر، به او دل خوش بدارم روز و شب

جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟

گر سزاوار ره کویش شوم

فارغ از دنیا شده ، سویش روم

دل زقید بندها وا میشود

در بهشت اولینش باز ماوا میشود

مرغ دل تنها سبکبال و رها

رو بسوی عرش اعلا میشود

شعر(نه مرادم نه مریدم)

نه سمائم،

نه زمینم،


نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

ادامه نوشته

شعر (زندگی)

زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد !

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد !

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد !

گاه با سایه ابری  سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم ............

روزگارت آرام ........

شعر

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست

ادامه نوشته

شعر

تو كه در باور مهتابی عشق
رنگ دريا داری

فكر امروزت باش
به كجا می نگری

زندگي ثانيه‌ای است
وسعت ثانيه را می‌فهمی؟

ادامه نوشته

شعر (خسته ام)

خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک

خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک

خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها

ادامه نوشته

شعر (دوره گرد)

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد: کهنه قالی می خرم 

کاسه وظرف سفالی می خرم

ادامه نوشته

شعر

یکشبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

ادامه نوشته

شعر

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم ؟

زیر این سقف کبود

زیر این سقف کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت
زود پریداز روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر همه دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد ، سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد .

شعر مدرسه عشق

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند

ادامه نوشته

شعر

نمیشـه دل به هرکس داد ، نمیشـه از نفس افتاد 

پرنده با پر بستـه ، نمیشه از قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابید ،  فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود ، صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرق در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند

گلـوی ساز دلتنگی ،  پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق ،  بذار دست صدا رو شه

نمیشه دل به هر کس داد ، نمیشه دل به هر کس بست

نمیشه رفت و راهی شد ،  رسید اما به یک بن بست

چه رسم ناهماهنگی ، همیشه رسم تقدیره

نمیشه بود و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره

حسین پناهی(مگسی را کشتم)

 
مگسی را کشتم
 
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

شعر(اولین روز دبستان باز گرد)

اولین روز دبستان بازگرد
 کودکی ها شاد و خندان باز گرد
 باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی

ادامه نوشته

لبخند چشم تو

لبخند چشم تو

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست

وین حیات عزیز و گرانبهاست

لبخند چشم توست

هرچند با تبسم شیرینت

آنچنان از خویش میروم که نمیبینمش درست

لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز میدهد

درجسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد

جان مرا که دوریت از من گرفته است

شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد

به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را



بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را

به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت

بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت

 فروغ شب فروز دیدگانم را

 لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن

 در تیره چال مرگ دهشتزا

امید ناله سوز نغمه خوانم را

 به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم

پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را

بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا

 ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را

 به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی

 ز ساحل دور و سرگردان و تنها

 کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن

 که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را

 طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا

سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی

 بر اوج قدرت انسان زحمتکش

 به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را

شعر طنز (ماه رمضان)

سحرگاهان به قصد روزه داری

شدم بیدار از خواب و خماری

برایم سفره ای الوان گشودند 

  به آن هر لحظه چیزی را فزودند

ادامه نوشته

شعر(جلیل صفر بیگی)

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

 
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند


ادامه نوشته

شعر

ماه رمضان مبارک باد

باز هم سجاده وشوق دعا 

لحظه های سبز بودن باخدا  

 

باز هم عطر گل یاس سپید 

یک نیستان ناله وشوروامید 

ادامه نوشته

کاش وقتی که تنها می شويم

کاش وقتی که تنها می شويم

با خدای ياسها خلوت کنيم

کاش گاهی در مسير زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنيم

فاصله های ميان خويش را

با خطوط دوستی محکم کنيم

کاش با چشمهايمان عهدی کنيم

وقتی از اينجا به دريا می رويم

جای بازی با صدای موجها

دردهای آبيش را بشنويم

ما همه روزی از اينجا ميرويم

کاش اين رفتن را باور کنيم...

شعر(فاضل نظری)

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

ادامه نوشته

شعر


 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد

 

ادامه نوشته

شعر (فریدون مشیری)

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

ادامه نوشته

کلبه اي مي سازم ...

کلبه اي مي سازم ... ،  پشت تنهايي شب

زير اين سقف سياه  ، که به زيبايي دل تنهاي تو باشد

 

ادامه نوشته

شعر (زنده یاد فروغ فرخ زاد)

شعر  عاشقانه ازسروده های زنده ياد فروغ فرخ زاد

 ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ادامه نوشته

شعر دعا

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 


ادامه نوشته