مشعل پرومته را در دست دارم و با آن ،

همچون قهرمانان المپ به هرسو می تازم

و آتش در خیمه های سیاه ـ سی و سه خیمه سیاه ـ می افکنم ،

و دامن چادر سیاه شب را می سوزانم .

و آتش در دامنه یخ بسته ،

قله های برف گرفته ،

و رودهای فسرده می افکنم .

و دارم چه می کنم ؟

دنیا را به آتش می افکنم .

زمین را گوی مشتعلی چون خورشید می کنم.

جهانی از آتش می سازم ، از آتش ابراهیم ،

آتشی که بر او ، همه گل سرخ شد .

کوهستان ارناس دیگر جای ماندن نیست .

ای زئوس ، دیگر فرصتی نمانده است.

از این سرزمین کوچ کن!