دکتر علی شریعتی(آفتاب عرفان)
آفتاب عرفان
یک شبنم
این است آن منی که از سال های دراز ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ،
بر دوش کشیده ام.
و کشیده ام
و از گرماها و سرماها
و شکست ها و پیروزی ها
و سفرها و حضرها
و شادی ها و غم ها گذشتم
و گذراندم
و آوردم
تا در آخرین سر منزل مسیح ،
آن را بر روی یک گلبرگ ،
در کام شکفته و تشنه ی یک گل صوفی چکاندم .
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ ،
شب حیات را تحمل کردم .
و آفتاب سر زد.
طلوع کرد.
اما آفتاب مرگ نبود … .
شگفتا آفتاب دیگری بود.
آفتاب عرفان بود .
با رنگ زرینش
و گرمای آتشینش
و درخشش نازنینش
و پنجه های نرم و لطیف و نوازشگرش
و تلالؤ زیبا و خوب و گرمی بخش هر لحظه بیش ترش ،
هر لحظه بلندترش
و هر لحظه گسترده تر و فراگیر ترش .
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط محسن
|